طنز در آثار چخوف

  رؤيا صدر، July 15, 2007

از دوگانگي‌هاي شيوه داستان‌پردازي و نمايشنامه‌نويسي آنتوان چخوف كه در چارچوب تعريف معمول كمدي و تمايز آن با تراژدي نمي‌گنجد، بيان عمق مصيبت زندگي آدمي و همدردي با انسانها، در قالب طنزي سرخوشانه، شفاف و زنده است.  

در طول تاريخ هنر و ادب جهان، وجه تمايز كمدي و تراژدي را نوع برخورد اين دوگونه اثر هنري با انسانها دانسته‌اند. ارسطو در كتاب «فن شعر»، معتقد است كه در تراژدي، انسان، بهتر از آنچه هست و در كمدي بدتر از آنچه هست، نشان داده مي‌شود. يعني تراژدي با به كارگيري ترس و شقفت، انسان را تطهير مي‌كند و كمدي، با استفاده از هجو، لطيفه و كلام دوپهلو، انسان را از نقاط ضعف خود آگاه مي‌كند. فردريك دورنمات، نمايشنامه‌نويس معاصر سوئيسي، با عنايت به همين تعريف، مي‌گويد:  

«دنياي آشفته، بيشتر جايي براي كمدي است تا تراژدي. آن‌گاه كه ايجاد تراژدي واقعي امكان‌پذير نيست، كمدي، بيان خوبي براي عرضه حقايق است، حقايقي كه اگر گرفتار نفسانيات شوند، حاصلي جز توهم و غفلت‌افزايي در پي نخواهند داشت.» به بياني ديگر، وي لزوم پرداختن به «حقايق تلخ زندگي» را يادآور مي‌شود و نويسنده و هنرمند را از همدردي تراژيك با انسانها برحذر مي‌دارد.  

در چارچوب تعاريف فوق، لاجرم احساس مهرباني، همدلي و شفقت نهفته در آثار چخوف را ـ كه حتي در مورد پرسوناژهاي منفي نيز سبب دلسوزي خواننده مي‌شود ـ بايد تراژدي بدانيم. در حالي كه بايد دغدغه و وسواس او براي برملا ساختن پليدي‌هاي روان آدميزاد و نژنديها و كژي‌هاي روابط انساني را در چهارچوب كمدي قلمداد كنيم.
اين جاست كه قاعده تمايز ميان كمدي و تراژدي در آثار چخوف، شكسته مي‌شود و وي چنان توازن ظريف و دقيقي ميان كمدي و تراژدي ايجاد مي‌كند كه بعضي از اوقات، انسان نمي‌داند به تراژدي ـ كمدي‌هاي او كه گاه به سمفوني‌هاي عظيمي در بين شيرين انزواي تلخ انسانها مي‌مانند، بخندد يا بگريد؟ پديده‌اي كه اگر چه پيش از آن نيز در آثار نويسندگان روس يا غير روس ديده مي‌شد، ولي بيان آلام انسانها به گونه‌اي نرم و آرام در چارچوب تعليق‌هاي بلاتكليف، سبكي نوين از طنزپردازي را در تاريخ ادبيات پديد آورد كه مبدأ آن چخوف است.  

اگرچه نمي‌توان تمامي آثار چخوف ـ هفتصد، هشتصد داستان و تعدادي نمايشنامه ـ را به يك نظر نگريست و منكر افت و خيزهاي آن شد، ولي بايد اذعان داشت كه وي، چه در اولين دوره كار هنري خود ـ كه عمدتاً با نام مستعار و در قالب‌ همكاري با مجلات فكاهي مسكو مطلب مي‌نوشت ـ و چه در دوره بعدي كار خلاقه‌اش، خصوصيات بارز و ممتازي را از خود نشان داد كه به صورت مشخصه اصلي هنر او درآمد و آن، درآميختن طنز و هزل با عشق به انسانهاست. آثار چخوف در ابتدا، سبك و تم مشخصي ندارد. او از هجو، ريشخند و هزل مستقيم بهره مي‌جويد و زبانش فاقد ظرافت طنز است، ولي در طي زمان، كارهايش از پراكندگي به درمي‌آيد و قالب مشخصي پيدا مي‌كند. در طي زماني بسيار كوتاه، (حدود چهار سال) موفق مي‌شود كه سبك كار خود را صيقل دهد، از تندي رنگ هزل و هجا در آن بكاهد و سبكي جديد در ارائه آثار خود بيافريند.

خصوصيات طنز چخوف

چخوف موجز مي‌نوشت، در عين حال، صريح، صادق، همراه با طنزي چاره‌جويانه و مشحون از همدردي و ايمان به انسان و دلبسته به اخلاق و اميدوار به آينده بهتر، البته با گريز از احساسات و با خويشتن‌داري.
چخوف از شاخ و برگ دادن به مطالب، گريزان بود. در نامه‌اي به گوركي نوشته‌ است:  «وقتي دست‌ نوشته‌هاي خود را مي‌خواني، هر قدر مي‌تواني، صفت، اسم و قيدهاي فعل جمله‌ها را خط بزن. صفت‌هاي بسياري به كار مي‌بري كه براي خواننده مشكل است از آنها سر در بياورد. زود خسته مي‌شود. جمله داستان بايد فوراً در ذهن خواننده جا بيفتد.»

و خود، استاد مسلم به كارگيري اين ايجاز به شمار مي‌رفت. جمله‌اي معروف از او نقل مي‌كنند كه: «اگر تفنگي را در پرده اول نمايشنامه‌تان از ديوار مي‌آويزيد، در پرده دوم يا سوم حتماً تير آن را خالي كنيد.» ردپاي اين وسواس در به كارگيري بجا و مناسب كلمات و پرهيز از زياده‌گويي، به روشني در آثار چخوف مشهود است. او، در داستانهايش قاعده آغاز نيشدار، ميانه دراماتيك و پايان شسته و رفته يا حيرت‌آور را درهم مي‌شكند. از وسط شروع مي‌كند. با حداقل استفاده از كلمات و عبارات، به شرح صحنه مي‌پردازد، خواننده را در تعليق فرو مي‌برد و گاه پايان را نيز حذف مي‌كند تا خواننده، خود پايان ماجرا را حدس بزند و يا بدون هيچ توضيح اضافي، با يك كلمه بسيار ساده مثل «مهم نيست» يا «كسي چه مي‌داند؟» ماجرا را به اوج مي‌برد و به آن پايان مي‌دهد و خواننده را در جاي خود ميخكوب مي‌كند!

يكي ديگر از مشخصه‌هاي طنز چخوف، صداقت و صراحت او، در بيان مطلب است. او، واقع‌بيني خود را تا حدي مديون تحصيل و كار در شاخه پزشكي مي‌داند كه برخورد عميق و علمي با مسايل را به او آموخته است.  

چخوف در مقام طنزپرداز، فريب، نيرنگ و بزرگنمايي را جايز نمي‌شمارد. به همين دليل است كه خواننده، در آثار او خود را مي‌بيند و ناخودآگاه با قهرمانان داستانها و نمايشنامه‌هاي او، همذات ‌پنداري مي‌كند. او در نامه‌اي به دوستي نوشته است: «تو مي‌تواني در عشق دروغ بگويي، در سياست، در پزشكي دروغ بگويي و هر قدر بخواهي، مردم را گول بزني، اما نمي‌تواني فريب را در هنر به كار ببري.»

در هم‌آميختگي اين واقع‌بيني با انسان‌دوستي و همدردي با انسانيت، سبب مي‌شود كه آثار چخوف، با ناتوراليسم تلخ و سياه زولايي، فاصله بگيرد. او حتي با انسانهاي به ظاهر پست و فرومايه نيز همدردي مي‌كند و آنها را بيماراني نيازمند مداوا با نيشتر طنز خود مي‌داند. آدمهاي چخوف اگرچه قابل تقليد يا ستايش نيستند ـ حتي برعكس، بعضاً منفعل و بي‌اراده‌اند ـ اما دوست‌ داشتني يا لااقل رقت‌ برانگيزند. در آثار او، عشق به پرسوناژها و همدردي با خوش قلبي و مهرباني آنها، با نوعي احساس تنفر از بي‌ارادگي آنها، آميخته شده است. شخصيت‌هاي داستانها و نمايشنامه‌هاي او، يا مردمان عادي و معمولي (اما اهل عمل و فعال) هستند، يا آدمهاي تربيت‌ شده و با فرهنگ و خيال‌پرداز، اما نالايق و كاهل كه ميان زيبايي آرزوهاي آنها و زشتي ناتواني آنها در برآوردن آرزوهايشان، شكاف عميقي مشاهده مي‌شود. چخوف، اگرچه از پرسوناژهاي خود فاصله مي‌گيرد و با نگاهي آميخته با كنايه به آنها مي‌نگرد و از اين رهگذر به بيان عمق مصيبت زندگي ـ مثل گوگول ـ مي‌پردازد، ولي در وراي طنز تلخ خود، با نرم‌دلي و شفقت چاره‌جويي مي‌كند و به حال قهرمانان دل مي‌سوزاند و اميد به آينده بهتر را از دست نمي‌دهد و اين، وجه تمايز ميان طنز چخوف با طنز سياه (مثلاً طنز گي دوموپاسان) است. در آخرين اثر خود ـ باغ آلبالو ـ ضمن بيان تباهي و درماندگي اشرافيت رو به اضمحلال اواخر قرن نوزدهم روسيه و پا گرفتن لمپنيسم، اميد از كف نمي‌دهد و از زبان نسل پيشرو، به زندگي نو سلام مي‌كند و چشم به انقلاب آينده مي‌دوزد.
از ديگر مشخصه‌هاي كار طنز چخوف ـ كه قابليت نفوذ آن را صدچندان كرده است ـ گريز از داوري است. چخوف در آثارش، در مسند قضاوت و وعظ و خطابه نمي‌نشيند. طرح مسأله مي‌كند و داوري را به خواننده مي‌سپارد. او هم خود، در اين باره گفته است:
 

«هنرمند نبايد در مورد شخصيتهايش داوري كند، بلكه تنها بايد شاهد بي‌غرضي باشد. وظيفه من گزارش دادن است. بايد بتوانم گفته‌هاي بي‌اهميت را از يكديگر باز شناسم، بايد بتوانم شخصيت‌ها را متجلي كنم و از زبان آنها حرف بزنم. گفت‌وگوها را همان‌طور كه مي‌شنوم، بازگويم و از ارزيابي كار بپرهيزم و آن را به داوران كه همانا خوانندگانند، وانهم.»

او حتي در وانفساي جناح‌بنديها و جنگهاي خطي و جناحي در زمان خود، ديدي فراجناحي دارد. فراتر از بازي‌هاي سياسي مرسوم آن زمان مي‌بيند و مي‌نويسد و مثل بعضي از معاصران خود اثر ادبي را به «بيانيه» تبديل نمي‌كند. هرچند در آثار چخوف، مثل هر نويسنده ديگري مي‌توان سمت و سوي نويسنده را دريافت، ولي به هر حال، او هيچ‌گاه مستقيماً به داوري نمي‌نشيند. هنر ديگر چخوف در پردازش داستان و نمايشنامه، خونسردي اوست. داستانهاي چخوف بيشتر از عقل مايه مي‌گيرد و در آنها از خشم، عصبيت، احساس و عاطفه غليظ، خبري نيست.  

چخوف در نوشتن خويشتن‌دار است و خونسرد. همين خويشتن‌داري، يكي از ريشه‌هاي عمق و غناي طنز چخوف است. چرا كه هر قدر طنز، بي‌طرف‌تر و خويشتن‌دارتر باشد، نافذتر است. طنز در سايه عصبيت يا به خرج دادن احساس، رنگ مي‌بازد و از تأثير مي‌افتد.  

در «يك شب خوش»، چروياكف در سالن تئاتر غفلتاً عطسه مي‌كند و از اينكه مي‌بيند مديركل اداره راه، جلوي او نشسته است، از عطسه خود شرمنده مي‌شود. اين شرمندگي را آن‌قدر به نامبرده اظهار مي‌دارد تا... دق مي‌كند و مي‌ميرد! اين داستان تراژيك ـ كمدي (مرگ يك كارمند) كه به شدت به حقارت و دون‌پايگي روحي بخشي از اجتماع تاخته است و بالاترين تأثير را بر خواننده مي‌گذارد، متشكل از توصيفاتي بسيار ساده و روان، در قالب داستاني شفاف است و ردپايي از به خرج دادن احساس، رحم، عصبيت و... در آن مشاهده نمي‌شود.

 
شيوه كار

چخوف در كار خود، علل و معناي نابهنجاريهايي را نشان مي‌دهد كه از فرط تكرار، بهنجار قلمداد مي‌شوند و به چشم نمي‌آيند، يا جامه ملال و بيهودگي به خود مي‌كنند. قهرمانهاي نمايشنامه‌هاي چخوف، اغلب به تكيه‌ كلام يا عبارتي قالبي پناه مي‌برند و آن را به صورت پيوندي تماتيك تكرار مي‌كنند. معمولاً اين تكيه كلامها، قالب مونولوگ به خود مي‌گيرد. يكي از طنزهاي دراماتيك ويژه چخوف، خصوصاً در نمايشنامه‌ها، همين گفت‌وگوي ظاهراً دو نفره است كه هر يك، حرف خود را مي‌زند و رشته افكار خود را دنبال مي‌كند و بر زبان مي‌آورد و در حقيقت، با تماشاگر صحبت مي‌كند. در بخشي از پرده دوم نمايشنامه «سه خواهر»، سوليوي و چبوتكين، بدون اينكه به حرف يكديگر گوش بدهند، در مورد دو غذاي متفاوت با يكديگر حرف مي‌زنند. هر كدام حرف ديگري را رد مي‌كند، بدون اينكه بداند طرف مقابل، اصولاً دارد در مورد موضوع ديگري صحبت مي‌كند! چخوف با به كارگيري اين شيوه، به بيان كاستيهاي روابط آدمها با هم از سويي و نقد روزمرگي در زندگي از سوي ديگر مي‌پردازد.  

چخوف، سبك نويني را در «وودويل»(*) پايه مي‌گذارد كه در آن، از قالب وودويل براي بيان بيهودگي و ملال زندگي آدمها بهره مي‌جويد و قراردادهاي معمول را در اين سبك از هنر نمايش درهم مي‌ريزد و مخلوط درهم جوشي از آدمهايي مي‌آفريند كه هر كدام، شخصيتي كاملاً متمايز دارند و حرف خود را مي‌زنند. هيچ كس روده‌درازي نمي‌كند و همه كس اين طرف و آن‌طرف مي‌روند و در بازي، لحظه‌اي وقفه نمي‌افتد. چخوف از اين رهگذار، ميان سبك با تم، هماهنگي در خور تحسيني ايجاد مي‌كند. اوج اين هماهنگي را در هنر نمايشنامه‌نويسي او، در «باغ آلبالو» آخرين اثر هنري‌اش مي‌بينيم كه در پس طنزي ظريف و هوشمندانه و با كمترين بهره‌جويي از اعمال نمايشي و دراماتيك و با مددجويي از خلق شخصيتهايي متضاد ـ كه شگرد معمول او در نمايشنامه نويسي و داستان‌نويسي است ـ شاهكاري از تصويرگري مي‌سازد (آفرينش كاراكترهاي متضاد، يكي از مشخصه‌هاي كارهاي هنري چخوف است) چخوف، زماني گفته بود: «من ارتشي از تمام مردم در سر دارم كه براي بيرون آمدن، التماس مي‌كنند و منتظر مي‌مانند.» اگرچه بيماري سل، به اين ارتش، به طور تام و تمام امان نداد كه بيرون آيد و جلوه‌گر شود و مرگ زودرس اين نويسنده بزرگ را در چل و چهار سالگي سبب شد، ولي مانع از آن نشد كه نام «آنتوان پاوليج چخوف» به عنوان يكي از نويسندگان بزرگ طنز جهان، در دل تاريخ ثبت نشود و جاودان نماند.  

(برگرفته از "گل آقا")