نگاهی به جهان داستانی گلی ترقی

گلي ترقي، بدون ترديد يكي از مهم ترين نويسندگان داستان كوتاه است. پرونده كاري او تا به امروز كه حدود سي و چند سال نوشتن را پيش رويمان گذارده است، اغلب شامل داستان هاي كوتاه ماندگاري است كه با مجموعه داستان «من هم چه گوارا هستم» در سال هاي دهه چهل آغاز مي شود. ترقي در اين سه دهه حدود چهار مجموعه داستان منتشر شده در اختيار ما گذاشته است كه دو مجموعه «خاطره هاي پراكنده» و «جايي ديگر» از درخشان ترين آنها به شمار مي آ یند.

«خواب زمستاني» در واقع تنها رمان اين نويسنده شصت و چند ساله است كه در سال ۵۱ نوشته شده است. اگر مجموعه «دو دنيا» با سبك و سياقي رمان گونه را، يك كتاب داستان كوتاه بدانيم، باز هم خواب زمستاني تنها اثر ترقي است كه حداقل شكل و فرم رمان را دارد. از سويي ديگر خواب زمستاني، بعد از كتاب "من هم چه گوارا هستم" بيانگر آغاز مرحله مهم و اصلي نويسندگي ترقي است. دوره اي كه در آن توجه به ذهن و خاطرات گم شده،  اصلي ترين مولف متن ها به شمار مي آيند. اين رمان بعد از چند سال بالاخره به دست نشر نيلوفر (ناشر اكثر آثار ترقي) تجديد چاپ شد. قبل از اين ناشراني مانند فرزان و آگاه، نيز چاپ هايي از كتاب را ارائه داده بودند كه به دليل عدم تجديد چاپ ناياب شده بود. به هر حال چاپ مجدد رمان خواب زمستاني فرصتي شد تا به نحوي دقيق تر به اين كتاب نگاهي بيندازم و دو محور اصلي و گزارشي را براي نقد اثر پيشنهاد كنم:

1.اين رمان شامل ده فصل است كه داستان زندگي هفت پيرمرد را روايت مي كند. اين هفت شخصيت، با توسل به خاطراتي كه در حافظه متن و يكي از راوي ها، پنهان است، كالبد شكافي شده و فضاي مرگ آلود و پر از ياس دنياي ترقي را بازآفريني مي  كنند. در حين خوانش رمان خواب زمستاني، نمي توان به باقي مانده نوع زبان مجموعه من هم... بي توجه بود. خواب زمستاني در واقع شكوفايي هدفمند آن نگاه تيره و بدبين است كه در اينجا با توسل به زمان و مفهوم كهنسالي دروني تر شده است. در واقع اين نگاه يخ زده و هراس آلود، در ساير آثار ترقي با توجه به عنصر كودكي و يا شاعرانگي، كمتر تكرار و ديده شده است. ترقي با محور قرار دادن مفهوم پيري و زوال جسمي و ذهني، دنيايي را آفريده كه آدم هاي آن در لحظات پاياني به سر مي برند و مي خواهند با بازگشت به گذشته خود و ديگران، احساس نمور ياس را به فراموشي موقت بسپارند. در اين نگاه دو مولفه اصلي به شدت برجسته به نظر مي رسند. نخست اينكه ترقي با توجه به بافت سالخوردگي جسمي و ذهني، راوي خود را از روايتي خطي و حكايت گو دور كرده و نقاط و لحظه هايي سرنوشت ساز را در بستري از چهره ها، بازگو مي كند. آدم هاي او از زوال احمقانه درون خود آگاه هستند و يأسي كه ريشه آن در نوعي شكست از آرمان ها و زمان است موجب روايتي بريده بريده شده است. ترقي انسان كهنسال خود را به نحوي طراحي كرده كه، توصيف گرا نبوده و هرآنچه را كه مي سازد در ذهنش به انجام مي رساند.

پس ما با تيپي از شخصيت هاي پارانوئيك روبه روييم كه به دليل هراسي كه از جهان بيرون ذهن آنها به ايشان تحميل مي شود، كاركردي بيروني و اكشن را از دست داده اند. زنداني كه برايشان گرد آمده چند مرحله را پشت سر گذاشته است. دور شدن از جهان عيني و تنفس در محيط هفت نفره و دور شدن از اين محيط هفت نفره و زندگي در دنياي ذهن. پس اگر اين شخصيت، قصه مي گويد، به دليل درك نكردن بافت بيروني دنيا، به شدت استعاري است. او در يك لحظه و يا يك آن، از نماي بيروني خارج شده و مي كوشد تا نفرت و اختگي خود را فرياد بكشد. پس اين انسان پارانوئيك كه جذابيتي، حتي براي اطرافيان خود هم ندارد، موجودي له شده و آماده مرگ است و شايد نوع مرگ او، تنها رويكرد خشن رفتاري و فردي به دنياي ناامن بيرونش باشد. مثلاً يكي در حوض خفه مي شود، يكي كه از همه محكم تر است، حصبه مي گيرد و ديگري ديوانه مي شود. از طرفي ديگر، ترقي مي داند كه راوي سالخورده توان يك روايت نفس گير را ندارد و ارائه يك ساختار احتضارگونه نيازمند رفت و آمدي سريع و موجز بين حال و گذشته است. پس، با يك ريتم كند، خسته و به شدت هراسان ، طوري از دنياي بيرون و آدم هاي آن گزارش مي دهد كه گويا ما در حال ديدن يك دنياي اكسپرسيونيستي هستيم. در اين مرحله است كه فضاسازي هاي خلاق و به شدت هارمونيك از تبديل قصه به يك مرثيه براي مردن خارج مي شود.

در هر فصل، نويسنده با محور قرار دادن يكي از اعضا و توجه به داستان ها و نقش ساير شخصيت ها، آن ذهنيت جمع گرا را تكرار مي نمايد. آدم هاي او با وجود پناه بردن به ذهن و خاطرات عقيمشان باز هم تحت تأثير يك ذهن جمعي هفت نفره هستند كه در حين روايت تحت تأثير آن قرار مي گيرند. به همين جهت فرسودگي فرديت هاي منعقد نشده و در حين حال، سالخورده، متلاشي شده و براي حفظ خط روايي ناچار است كه علاوه بر از خود گفتن، موقعيت هاي ديگران را نيز گزارش كند و اينيكي از بهترين نمونه هاي روايتي است كه مي كوشد مفهوم سالخوردگي را با توجه به يك ساختار در حال ريزش بيان نمايد. دومين راهكار ترقي براي انعكاس پيري و فرسودگي، توجه به ذات عنصري به نام ماجرا است.

ترقي در بسياري از داستان هاي كوتاه خود، نشان داده كه يكي از بهترين نويسندگان ماجرا و اتفاق درون متني است و عموم فضاي داستان هاي وي، يك و يا چند ماجراي داستاني را در بردارند. اما خواب زمستاني با وجود برخورداري از تكنيك رجوع به خاطرات، ماجراي تكان دهنده و يا دراماتيك خاصي ندارد. رمان، فضايي را مي آفريند كه، به دليل، فقدان انرژي براي روايت ريشه هاي رفتاري خود و يا ديگران، بيشتر به طرف يك بيان شاعرانه حركت كرده است. به اين معني كه اين ذهن كلي كه گاهي از ديدگاه من راوي و گاهي از منظر داناي كل روايت مي شود، در يافتن موقعيت هايي تكان دهنده، ناتوان شده است.  

روايت قطعات خود را از بودن ها و زيستن هاي مختلفي اخذ كرده، بنابراين يك نگاه ثابت كه مي تواند،  كارگردان قصه جمع باشد، وجود نداشته و آن گمگشتگي و حالت احتضارگونه متن از بين نمي رود. از سويي ديگر ترقي، براي هر شخصيت و هر لحظه، ريتم و فضاي خاصي را آفريده است. به نحوي كه گاهي ما با يك رئاليسم روزمره روبه رو هستيم، گاهي آن رئاليسم، تبديل به قصه اي انتزاعي و خيال گونه مي شود و گاهي، فضا حال و هواي بياني اكسپرسيونيستي (كه وجه غالب نيز هست) را پيدا مي كند. اين تغيير مدام و زيركانه فضا و مكان داستاني به همراه سرگيجه گرفتن در زمان، آن شكل و حالت راوي محتضر را به خوبي بيان مي نمايد. پس در اينجا فرديت خنثي شده و يك ذهنيت جمعي كل رمان را مي سازد. ذهنيتي كه هر يك از قطعه هاي آن در لحظه اي كوتاه فاعل متن به شمار آمده و به همان سرعت نقش خود را از دست مي دهند.  

اين هارموني در ساختار متن يك كنش متناقض نما را به وجود مي آورد كه باعث مي شود تا قسمت هاي مختلف رمان در عين ارائه يك فضاي عمومي قابل لمس، همديگر را طرد و نقض نمايند. گلي ترقي، در اين باور، ديالوگ هايي را طراحي كرده كه در بهترين حالت خود، نقشي اطلاع رسان و آگاهي دهنده دارند. در واقع به جاي ديالوگ، گفت وگوي درون ذهني كه نماينده دنياي روايت در برابر عناصر بيروني است، پررنگ شده است. از سويي ديگر به دليل حذف عنصري به نام ماجرا، حالتي گزارشي و در عين حال ساكن در متن به وجود مي آيد. اين تناقض زيبا، از يك سو به حركت كند روايت سرعت داده و از سويي پوچي و بيهودگي ساختار درون متن را گوشزد مي كند. خواب زمستاني رمان هراس از دنياي بيرون است.  

اين هراس كه ناشي از تنهايي فضايي نامتعارف و عدم درك آدم هاي پيرامون است يك محافظه كاري متني به حافظه روايت تزريق مي كند كه طي آن، راوي قدرت و توان تشريح و يا توصيف دغدغه هاي ذهن خود را به صورتي عريان و بي واهمه ندارد. هرچه كه متن به پايان خود نزديكتر مي شود، اين حالت محافظه كارانه كه ناشي از روحيه شخصيت است، برجسته تر شده و او را به نگاهي كلي و كلي تر حركت مي دهد. راوي براي خلق موقعيت خود، آن قدر از ديگران مي گويد تا خود را كشف كند. ولي به دليل هجمه اي از تصاوير و اشكال نه تنها اين اتفاق نمي افتد، بلكه اندوه و هراس مذكور، او را به پنهان شدن و يا دور شدن از فرديت خود وادار مي كند. گلي ترقي در خواب زمستاني، ساختاري را بنا نهاده كه با فرمي كليپ وار و برش گونه، از استعاره براي طرح موجوديت خود مدد و ياري مي گيرد.

از منظر بيروني، رمان خواب زمستاني دربرگيرنده يك واقعيت مهم تاريخي است. نويسنده اي چون ترقي كه در كتاب اولش، ميل به تصوير سياه جامعه را پرورش داده و به سمت يك ادبيات نوآر حركت مي كند، با درك اوضاع خود، از دغدغه هاي گذشته دست برداشته و با حفظ كليت ساختاري من هم چه...، رمان خواب زمستاني را مي نويسد. دهه پنجاه، دوران جديدي در جامعه ايران است. سرخوردگي اعم نويسندگان از چپ شوروي و احساس بي معنايي در ميان سال هاي ايدئولوژي، آثاري را به وجود آورد كه خواب زمستاني يكي از آنها است. ترقي در اين رمان از يك وضعيت خاص يعني خفقان ذهني روايت مي نويسد. آدم هاي او كه در كتاب قبلي حداقل توانايي ارتباط با جامعه را داشتند، در اينجا و در عرض يك دوره كوتاه تا حد نفرت، پير شده اند و در عين حال نمي توانند با بسط و پرورش خاطراتشان، يك مرثيه و يا بيانگري تيره را بنا كنند پس از فرم و حالت خردگرايانه و عقل مدار خود دور شده و به موجوداتي به شدت احساس گرا و يا اثيري تبديل مي شوند.  

اين آدم ها، در اين رمان عموماً در دوره ميانسالي روايت شده اند و به نوعي تنها راوي سالخورده، همان پيرمردي است كه در فصل اول به طور مشخص ظاهر شده و جنبه هاي احساسي خود را خواسته و يا ناخواسته به متن سرايت مي دهد. ترقي در اين روايت كه در حافظه آن چندگانگي فضا به شدت ديده مي شود، يك شكست مفرط انساني را بازگو كرده است و اين شكست همان پيري و احساس ناامني كردن است. وي پرتره اي مي سازد كه آدم هاي آن فاقد خون و گوشتي زنده اند و در اعماق ذهن بورژواي خود فاسد شده اند. اين بورژوازي كه ريشه هاي آن از جامعه بي انسجام دهه سي و چهل اخذ شده است، موجوديت خود را در نوعي اتحاد مي بيند. اتحادي كه هيچ موجود خارجي نبايد به آن راه يابد و چنانچه اين امر اتفاق بيفتد كليت مجموعه در راه نابودي گام برخواهد داشت (اتفاقي كه در رمان مي افتد.) بعد از ارائه اين چهره از وحدت وجودي! كه ناشي از آرمان هاي خوش لعاب دهه هاي سي و چهل بود، يك تكثر با معناي شكست پديدار شده و موجودي پارانوئيك مي آفريند. موجودي هراس زده كه در پي يافتن يك امنيت موقت، دست به دامن گذشته و خاطرات ديگر اجزاي خود مي زند.

اتفاق مهم در اينجا است كه راوي اصلي بعد از سر زدن به ذهن ساير اجزا از تلاطم دروني آنها آگاه شده و مي بيند كه يك روايت كلان يعني، زمان سيال، او را به بازي گرفته، مجموعه اين هراس  ها، به همراه ساختاري متفاوت و متغير تمامي دستاويزهاي ابژه و يا ابژه هاي متن را خدشه دار كرده و مرگ را به عنوان آخرين دستاورد پيش روي ايشان قرار مي دهد. در اين وضعيت عناصر و جزئياتي مانند بيماري، درد، كتك خوردن، زخم و... اغراق فضا را دوچندان كرده و يك كابوس نرم و مستتر را موجب مي شود. اين مولفه ها يك هدف اصلي را به دنبال دارند، و آن درك بي خاطره بودن و يا بي حافظه بودن است. انسان ترقي در رمان خواب زمستاني خاطره نمي گويد زيرا خاطره با معيارهاي اين انسان يك مفهوم نوستالژيك و يا سمپاتيك است. او تنها و تنها تصاويري را كه در ياد دارد در كنار هم چيده و مي كوشد تاريخ جديدي براي دوره خود بنويسد، اما اين تصاوير منفعل و بي جان، پوسته ساكن خود را ترك نكرده و آن انزوايي كه در داستان هاي گلي ترقي مشهود است به اوج مي رسد. در اين نقطه است كه اين انسان درمي يابد كه هيچ چيزي در برابر دنياي بيرون نداشته و در عين حال، موجودي بدون حافظه، رويا و حتي تاريخ است.

ترقي در رمان خواب زمستاني به مرزهاي يك رمان ذهني نزديك شده است. او با مدد از ده قسمت مجزا و استفاده از يك حالت كلي، يعني پيري در تمامي اين فصول، منطقي به وجود آورده كه تكه پاره هاي ذهن را به هم نزديك مي كند. این فصل ها هر یکداراي فرم و ساختي مختص به خود بوده و از دسته اي از گزاره هاي متفاوت تشكيل شده اند. به همين دليل است كه حافظه راوي در مقابل اين چندگانگي، خلع سلاح شده و در داخل متن نيز دچار «انزوا» مي گردد. تلاش عمده نويسنده نيز تلقين انزواي تاريخي در بافت روايي اثر است.

انسان گلي ترقي در اوايل دهه پنجاه، تمام آن آنارشي موجود در سال هاي دهه چهل را از دست داده و حالا از منظر و جايگاه موجودي دوآليته به مولفه هاي پيرامون خويش مي نگرد.  

از سويي ديگر خواب زمستاني، به نحوي ساخته شده كه با توجه به همان بي حافظگي راوي، عنصر بازگشت و يا فلاش بك در فرمي كاملاً مدرن ساخته مي شود. راوي به عكس هاي خاك گرفته و پوسيده اي نگاه مي كند و چون به دنبال خاطره است مي كوشد دچار تداعي گردد، اما فرم اين تداعي به نحوي است كه تصاوير زمان گذشته تنها در چارچوب عكس ها و پرتره هايي كه در مقابل پيرمرد است، شكل مي گيرد و از حدود آن فراتر نمي رود. تصاوير نيز به دليل محدوديت تخيل راوي، حالتي متفاوت يافته و تنها در موجوديت فيزيكي موجه خود حركت مي كنند.    رمان خواب زمستاني يكي از برترين آثار ادبيات ايران در دهه پنجاه به شمار مي آيد و تفكر موجود در آن يعني يأس و انزواي زودرس انسان آرمان زده و ايدئولوژي زده، مولفه اي است كه در آن سال ها در بسياري از نوشته ها ديده مي شود. مثلاً آثاري مانند شب يك، شب دو از بهمن فرسي، سگ و زمستان بلند از شهرنوش پارسي پور، آواز كشتگان از رضا براهني و... از جمله آثاري هستند كه به نحوي اين رويكرد را بازآفريني نموده اند. گلي ترقي متولد ۱۳۱۸ در تهران است. او هم اكنون ساكن پاريس بوده و آخرين كتابش يعني «بازگشت» (كه دومين رمان وي محسوب مي شود) توسط انتشارات نيلوفر منتشر خواهد شد.    (منبع: روزنامه شرق)